زندگی را به روزهایت اضافه کن



آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

مثل همیشه اول سلام چون سلامتی میاره

خوب از چند روز گذشته بگم که چی شد

جمعه امتحان ارشد دانشگاه آزاد بود ، با اعتماد بنفس تمام رفتم سر جلسه ، طوری که هرکی میدیدم مطمئنم پیش خودش میگفت این 100% قبولهsmile

اول سوالای زبانو جواب دادم کلی برای خودم ذوق کردم چون تونستم چندتاشو بزنم

بعدش رسیدم به درسای دیگه . هیچی یادم نمیومد . اولش میخواستم برگه مو بدم و از سرجلسه بیام بیرون . بعدش گفتم من که عمرا قبول نشم پس یه بار تو عمرم شانسمو امتحان کنم

خلاصه با 10-20-30-40 و آن مان نواران یه عالمه تست زدم تازه وقتم زیادی آوردم . smile

مطمئنم که عمرا شانسمم جواب نمیده ولی کلی به کارام خندیدم که اصلا چرا شرکت کردم یا اصلا چرا رفتم سرجلسه . خوب زوری بود دیگه ولی حیف از 35هزار تومنمsmile

شنبه که روز مادر بود خواهرینا شام خونه ما بودن .

از اونجایی که الینا خانم علاقه زیادی به تلفن داره گوشی تلفنمو داغون کرده طوری که بدبخت به زور کار میکنه . خواهریم کادوی روز مادر تلفن خریده بود . کلی به کادوی خواهری خندیدم البته شوهرشم کلی مخالفت کرده بود که این چیه؟! یه چیزی برای خود مامان بگیر . اما مامان خودش کلی استقبال کرد .بقیه هم به مامان پول داریم و مامان روی پولای خودش گذاشت و یه دستبند خرید که خیلی هم دوسش داره . با اینکه پول خودش خیلی خیلی بیشتر از پول ما بود اما قربونش برم کلی تشکر کرد .smile

اینم بگم که من و خواهرم جلوجلو کادوی روز پدرو هم دادیم

همیشه کلی عزا میگرفتیم که برای بابا چی کادو بگیریم اما امسال چون بابا چند وقته پادرد داره و دکتر بهش گفته توی آب راه بره ما هم تصمیم گرفتیم برای بابا بلیط 25 جلسه استخر بگیریم که هر جلسه ش 4 تومن ارزونتر افتاد . بابا هم خیلی از کادومون خوشش اومد .

حالا یه خاطره خنده دار . دیروز رفتم خونه دیدم نفس خاله تلفن زده و از اونجایی که کسی تو خونه نبوده به کمک مامانش پیفام گذاشته . smile

عاشق پیغامش بودم :ادو ... ادو مامانون . مامانون . مامانون نینی ؟! ... دُدافِد  smile

نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1391ساعت 11:39 AM توسط نازنین زینب نظرات (6)

مادرم ،
حجم آغوشم
از انبساط گرمای محبتت
بیشتر می شود هر روز
فردا،
تو را گیرم تنگ در آغوشم
و تکرار کنم هر لحظه،
لالایی هایِ پر از عشق را
که می خواندی، تو در گوشم
تا شاید ،
بخوابند، تا ابد
دردهای ِ بی خواب شده ی دیروزت.

روز مادر رو به همه مادران ایران زمین تبریک میگم و برای همه آرزوی سلامتی دارم.

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1391ساعت 11:46 AM توسط نازنین زینب نظرات (4)

دیدم از پست فامیل دور استقبال شد بازم گذاشتم

آقای مجری: در پایی نه، دم پایی
فامیل:دم پایی چیه دیگه. در پاییه دیگه. پارو از توش در میارن
آقای مجری: نه نه . دمه پاییه. میگن ینی دمه پاس
فامیل: نخیر. اولا اینکه پارو از توش در مایرن. دوما اینکه همیشه پای دره، بهش میگن در پایی
نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1391ساعت 2:51 PM توسط نازنین زینب نظرات (2)

سلام . خوبید دوستان؟

این روزا من حسابی رفتم تو فاز انرژی مثبت. با اینکه تو این یکی دو هفته دو تا اشتباه اساسی انجام دادم اما با پررویی سعی کردم که برداشت خوبی ازشون داشته باشم

پنج شنبه رو طبق معمول با الینا گذروندم . انقدر این بچه بهم انرژی میده که حاضر نیستم با هیچی عوضش کنم . انقدر که نزدیک بود باز با دوست جون سر این مساله بحثم شه.

آخه ما چهارشنبه عصر باهم قرار داشتیم . قرار بود من زودتر سرکارو بپیچونم تا باهم بریم عکاسی اما صبح زنگ زد که امروز نه و فردا بریم که من قبول نکردم . ازم دلیلشو پرسید منم گفتم کار دارم . اونم گفت من که میدونم تو 5شنبه ها جایی نمیری پس چرا الکی میگی . خلاصه من زیربار نرفتم و اونم مجبور شد بیاد بریم عکاسی .

5شنبه خواهرینا عروسی دعوت بودن . خواهری الینا رو پیش من گذاشت و خودش رفت آرایشگاه . انقدر باهم بازی کردیم که ازساعت 3:45 تا 6:45 جفتمون خوابیدیم . بعدشم که بلند شدیم و الینا خانمو برای عروسی آماده کردیم آخه مامان و باباش زودتر برای مراسم سرعقد رفته بودن و الینا قرار بود با مامان و بابا که اونا هم دعوت بودن بره . خلاصه وقتی مامانینا رسیده بودن سالن و خواهری اومده بود استقبالشون ، هرکاری کرده بود الینا تا چند دقیقه نرفته بود پیشش. حقم داشت بچه . تا حالا مامانشو اینجوری ندیده بود که یه دفعه انقدر تغییر کنه . خلاصه کلی سوژه بوده .

 دیروزظهر فامیلمون زنگ زد که حوصلمون سر رفته میاید بریم بیرون؟! ماهم که پایه .

رفتیم جنگل نزدیک خونمون . هوا خیلی خوب بود . طبیعتم که عالی

چندبار بارون گرفت اما ما حاضر نبودیم ازجامون تکون بخوریم . یه آتیش حسابی درست کردیم و کلی لذت بردیم .

خدایا این جمع خونوادگی رو ازمون نگیر

نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1391ساعت 1:05 PM توسط نازنین زینب نظرات (6)

نمیدونم عید برنامه کلاه قرمزی رو میدید یا نه ؟!

من که عاشقش بودم مخصوصا کاراکتر فامیل دور که می مردم براش 

یه جمله معروف داره که تو فیس بوک نوشته بود فکر کنم ارزششو داره منم تو وبم بنویسمش

بقول فامیل دور " هیچ وقت تو زندگیت با یه خر درد دل نکن "


نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1391ساعت 2:33 PM توسط نازنین زینب نظرات (13)

سلام
احوال همه دوستای وبلاگی چطوره؟!
اگر از احوالات اینجانب جویا باشید من هنوز خوب نشده دوباره سرما خوردم
والبته لج کردم دیگه دکتر نمیرم
امروز انقدر آبریزش بینی دارم که یه لحظه احساس کردم همکارام دارن میگن وای چقدر کثیف!
فکر کنم یکم دیگه ادامه بدم شماها هم ضعف کنید
چهارشنبه مامان میخواست سبزی پلو با ماهی درست کنه میخواست با ماهیتابه ماهی سرخ کنه ، روغنو گذاشته بود گرم شه ولی چون دستش بند بود گفت : زینب اون ماهیا رو بنداز تو روغن منم فکر کردم باید واقعا پرتاب کنم همچین ماهی رو پرتاب کردم که روغن پاشید روی دستم وای دستم به اندازه یه سکه بزرگ بدجور سوخته
 از همه بدتر اینکه اون فامیلمون که پسرش خواستگارمه همون شب زنگ زد که بیان خونمون
ما عید رفتیم خونشون عیددیدنی اما اونا نتونسته بودن بیان و اد همون شب اومدن.
عید که ما رفتیم خونشون پسرشون نبود وتقریبا چند ماهی بود ندیده بودمش ، نمیدونستم چجوری برخورد کنم
خودمو تو آشپزخونه سرگرم کردم تا مجبور نباشم پذیرایی کنم
این داداش خنگ ما هم اونشب شیرین زبونیش گرفته بود وبه پسره میگفت زن نگیریا مگه آدم بیکاره زن بگیره و سر بسر هم میذاشتن .
 اونم همش سعی میکرد جوابشو نده .
من سرمو با گذاشتن پوست خیار رو سوختگی دستم گرم کرده بودم که بابای طرف فهمید . گفت :چی شده؟!
مامانمم برگشت گفت هیچی یه امشب خواسته کمک کنه ها دستشو سوزونده !
من :
نمیدونم چرا دلشون نمیخواست برن خونشون تا 12:30 یعنی 3 ساعتی نشستن
آخراش طرف به داداشم گیر داده بود که پاشو ظرفای میوه رو جمع کن
من نمیدونم حالا این وسط چرا همه چیزم به خودم میگرفتم
خلاصه اعصابی ازم خورد شد که نگو
ما که تا چندماه پیش خیلی باهم خوب بودیم فقط در حد یه سلام و خدافظی حرف زدیم
تقصیر خودش بود نباید جوگیر میشد . فکر نکنم دیگه بتونم راحت باهاش برخورد کنم
جای سوختگی دستم داره کمرنگتر میشه ولی خیلی نگرانم جاش بمونه

پ . ن . 1 : این روزا همش دارم به این نتیجه میرسم که خدا چیزای خوبشو به یه سری آدما میده که فکر کنم لیاقتشو ندارن
پ . ن . 2 : تو روزای عادی حسابی بیحالم دیگه خودتون تصور کنید الان به چه زوری اینا رو نوشتم
نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1391ساعت 2:26 PM توسط نازنین زینب نظرات (3)

سلام

امروز رفتم آزمایشگاه برای آزمایش تیروئید و خون . آخه چند روز پیش که رفته بودم دکتر پوست ، آقای دکتر محترم گفتن که تیروئید شما یکم زیادی بزرگه یه آزمایش بدی بد نیس ماهم اطاعت کردیم .م

فکر نمیکردم دیر بشه اما شانس من آزمایشگاه خیلی شلوغ بود و با اینکه من زود رفته بودم اما حسابی دیرم شد و با اینکه بابا رسوندم اما یه رب به 10 رسیدم شرکت .

تو راه که بودم منشیمون زنگ زد که کجایی ؟ دیر اومدی نگران شدم 

همین دیروز با من دعوا کرد . آخه من 4شنبه مرخصی بودم اما برام غیبت رد شده بود

رفتم بهش میگم ، میگه حتما برگه رد نکردی . میگم بابا من مطمئنم . همون موقع یکی دیگه از بچه هاهم گفت که منم غیبت خوردم که شروع کرد به داد وبیداد .

خلاصه بساطی بود دیروزمحصل

عصر که رفتم خونه دیدم مهمون داریم . همسایه قبلیمون بود . یه دختر تنها بود که اصفهانی بود و تهران کار میکرد . 3سال انتقالی گرفت و برگشت اصفهان اما الان 3 سال تموم شده و برگشته .

یادمه روزای آخری که داشت میرفت با خواهرم فهمیدیم که پسر میاره خونه . یعنی شب قبل از اسباب کشی که مامان شام براش فرستاد من بردم دیگه مطمئن شدیم .

فرداش که اومد خدافظی همش منتظر بود ما بروش بیاریم آخه خیلی با خواهرم دوست بود اما ما چیزی نگفتیم .

این اتفاق خیلی در من تاثیر داشت چون واقعا فک میکردم خیلی دختر خانم و مثبتیه اما بعد از اون فهمیدم که نباید از روی ظاهر قضاوت کنم .محصل

دیروز یه اتفاق دیگه هم افتاد . بامزه بود . خواهری تصمیم گرفت الینا رو از شیر بگیره .الینا الان 1/5 سالشه و خیلی به خواهری وابسته ست اینه که اعضای خانواده راه بهتر از این پیدا نکردن .

وای انقدر دیروز انواع تنقلاتو بهش دادیم که بهونه نگیره شکمش گرد گرد شده بود .محصل

من که به تنهایی خودم براش بستنی و ژله آماده و یه بسته چی پلت گرفتم بردم .

بستنی و ژله ها رو خورد دو ساعتی خوب بود . ساعت 8/5 شروع کرد بهونه گرفتن چی پلتو رو کردم . کلی غر شنیدم که این برای بچه مضره ولی کرکر خنده بود .محصل

دفعه اولش بود میخورد اول یکم مزمزه کرد خوشش اومد . بسته شو زد زیر بغلش رفت رو مبل لم داد و شروع کرد همه رو بخوره .

یکی یکی میرفتیم التماس که به ماهم بده تا نذاریم زیاد بخوره .

آخرش کار به جایی رسید که میدویید تو خونه و آخرم بسته شو خالی کرد وسط اتاق و همون جا مشت مشت از رو فرش بر میداشت میذاشت تو دهنش . داماد و خواهری و داداشمم از دورش جمع میکردن .من که انقدر خندیده بودم مردم . خنده دار تر اینکه یه دونه ش افتاده بود طبقه پایین میز وسط مبلا ، هیچ کدوم ندیدیمش فسقلی دیدش با کش و قوس فراوون از اونم نگذشت .محصل

در راستای پروژه از شیر گرفتن ، الینا و مامانش شبم خونه ما خوابیدن تا اگه اذیت کرد ما کمک خواهری کنیم .

یعنی عاشقشم . واقعا موهبت الهی بود که خدا به خونواده ما داد . خدایا بابت این نعمت فراوون (الینا : نیکی و نعمت فراوان برای ما ) ازت خیلی خیلی متشکرم .


نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1391ساعت 12:08 PM توسط نازنین زینب نظرات (9)


زمان نمی ایستد 
و لحظه ها میروند
 قدر بودن و باهم بودن را بدانیم

نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1391ساعت 09:55 AM توسط نازنین زینب نظرات (5)

سلام به همه . خوبید ؟

دیروز تولد خواهرم بود

بالاخره بعد از چند روز تلاش تونستیم براش کادوی تولدشو بگیریم البته با کمک خودش

چقدر بده که آدم خیلی سختگیر باشه

دیروز با دوست جون دعوام شد .

تلفنی داشتیم با هم حرف میزدیم که گفت برای چهارشنبه مرخصی بگیر میخوام با بچه ها قرار بذارم بریم بیرون .

منم بهش گفتم که نه 5 شنبه قرار بذار که منم تعطیلم اما اون گفت که 5شنبه خیلی شلوغه.

سر همین موضوع مسخره بحثمون شد و گفت که آره تو خیلی عوض شدی و از این حرفا .

منم گفتم چرا اینطوری فک میکنی که گفت حس میکنم و تازه خوابشم دیدم .

من دیگه ادامه ندادم و تلفنو قطع کردیم .

اما حرفی که زد و چند وقته که من میخواستم بهش بزنم .

تا حالا شده احساس کنید آدمای دور و برتون خیلی عوض شدن ! من چند وقته همین حسو دارم .

با اینکه خیلی با هم صمیمی هستیم اما چندوقته دیگه خیلی راحت نمیتونم باهاش حرف بزنم .

نمیدونم شایدم حق با اون باشه و من عوض شده باشم !

بخاطر همینم دلم طاقت نیاورد و بعد ازظهر براش یه sms منت کشی فرستادم اما جواب نداد .

خیلی دلخور شدم .آخر شب بهش sms دادم که " من 4شنبه میام اما الان دارم فک میکنم که من ارزش یه sms هم ندارم ؟! "

میدونید چی جواب داد ؟ : "فک کردم اشتباه sms دادی"

این دیگه آخرش بود . خیلی بهم برخورد .

دارم فکر میکنم باید رویه مو عوض کنم . نه در مورد این دوستم باشه بلکه همیشه احساس میکنم با اینکه من خیلی به دیگران احترام میذارم اونا اصلا متقابل رفتار نمیکنن .

جالبه که هر وقتم یه موضوع مشابه این پیش میاد از دست خودم دلگیر میشم .

نمیدونم چرا انقدر عجیبم !

نوشته شده در سه شنبه 29 فروردین ماه سال 1391ساعت 09:42 AM توسط نازنین زینب نظرات (8)

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.
-این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها.
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید، از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است.
فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه‌اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند
خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد
فرشته پرسید : چه عیبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند


شل سیلور استای

نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین ماه سال 1391ساعت 09:32 AM توسط نازنین زینب نظرات (2)


Design By : Pichak